رسوم قديمي روستا همچون "كوسنگلي يا كوسه گلدي"،"كله گرگي"،"تشريفات عروسي و عزا" و از اين دست،نمايانگر قدمت و فرهنگ كهن آن است كه ما نسل سومي ها يا اين مراسم را نديده ايم و يا همان مقدار اندك كم را نيز فراموش كرده ايم كه دليلي شد تا از شما همشهريان عزيز بخواهم در صورت تمايل مطالب زيباي خود راجع به اين مراسم و چگونگي انجام آن را به ايميل بنده ارسال فرماييد:
سرآبادان کجايي نازنينم؟
که از دوري تو من بس غمينم
نمي داني چقدر در حزن و تابم
تو را ببينم به هرشب توي خوابم
***
به ياد بچه هاي پار و پيرار*
که مي کرديم بازي،مي شديم يار
امير و كريم ومجيد و رحيم
زبيده،سكينه،مهين، ابراهيم
درون رودخانه چون هميشه
به دنبال سبو،ساغاله،شيشه
***
عمويم که نامش ذبيح الله است
بزرگ ده و صاحب گلّه است
يکي ازقدر مالكان گي* است
كه اخلاق بخشندگي در وي است
***
به درّه ميان* هرزمان ميروم
نفس مي کشم از ته ريه ام
که آنجا بود مُلک خويش عزيز
به دل گويمي جان به پايش بريز
***
خلاصه الغرض بالا و پايين
همه جايت بود زيبا و رنگين
كمال وصف تو بر اين زبانم
نباشد هر چه گويم ،من ميدانم
***
*پار وپيرار:سالهاي گذشته / گي:مزرعه اي ييلاقي و خوش آب و هوا
درّه ميان(درميو):مزرعه اي زيبا ميان دو درّه
با تشكر از ذوق شاعرانه خانم فرشته سرآباداني

حمام قديمي
حمام قديمي يکي از بناهاي تاريخي سرابادان است که حدود 200سال پيش ساخته شده است. اين حمام در محله پايين قرار دارد و تا 25،23سال پيش از ان استفاده ميشد.اين حمام از قسمت رختکن و حمام داخلي تشکيل شده است..در قسمت رختکن حجره هايي وجود داشت که افراد وسايل و لباسهايشان را در انجا قرار مي دادند. در وسط رختکن يک حوضچه اب سرد وجود داشت که معمولا افراد به هنگام خروج پاهاي خود را در ان مي شستند. حمامي نيز در يکي از اين حجره ها مي نشست. مزد حمامي به صورت گندم پرداخت مي شد به طوري که هر فرد بزرگ،سالي يک من،افراد نوجوان و کودک نيم من و بچه هاي کوچک 1 چارک گندم پرداخت مي کردند.
در حمام داخلي قسمتي بود که افراد در انجا مي نشستند و استحمام مي کردند. کف اين قسمت موزاييک و ديواره هاي ان سيماني بود.قسمتي ديگر منبع ابي بود که توسط چند پله به حمام راه داشت و به ان خزينه مي گفتند. افراد براي برداشت اب از اين پله ها بالا مي رفتند و با لگن يا طاس مسي خود از انجا اب بر مي داشتند. شيوه گرم شدن اب خزينه به اين صورت بود که در کف خزينه مخزني به شکل ديگِ مسي قرار داشت و در زير ساختمانِِِِِِِِ خزينه محلي که ديگ بود قسمتي به شکل اجاق وجود داشت که در انجا هيزم مي سوزاندند،به اين قسمت تون حمام مي گفتند. به اين ترتيب ابي که درون ديگ قرار داشت گرم مي شد و وقتي اب سرد و گرم با هم جابجامي شدند تمام اب خزينه گرم مي شد. در کنار خزينه نمازخانه حمام بود. کف و ديواره هاي ان با کاشي تزيين شده بود و حوض باريک و بلندي در ته ان قرار داشت که از بالاي ان از طريق منفذ کوچکي اب سرد به درون حوض مي ريخت. اب حمام از چشمه اي که چند متر بالاتر از حمام قرار داشت تامين مي شد. اب اين چشمه از طريق جويي از وسط حسينيه رد مي شد، نصف ان به درون خزينه مي ريخت و به شکل دو راهي نيم ديگر ان به قسمت نمازخانه حمام وارد مي شد.در ان زمان مردان خانواده از ساعت 5 تا 9 صبح براي حمام کردن مي امدند.و خانمها نيز از ساعت10صبح تا 5 بعد از ظهروقت حمام کردن داشتند.چون اقايان در سحر به حمام مي امدند نماز صبح خود رادر نماز خانه مي خواندند.
شايع بوده که در ان سالها در اين حمام جن وجود داشته است و اقراد سالخورده نيزخاطراتي را در اين زمينه تعريف مي کردند.در اين حمام اتفاقاتي بين افراد به وجود مي امد. اتفاقاتي نظير دعوا،خريدو فروش، گله گذاري و گاهي هم پايه هاي يک ازدواج در اين حمام بنا نهاده مي شد. مثلا اگر پسري تصميم به ازدواج داشت در مورد دختر مورد نظر با مادرش صحبت مي کرد و مادر پسر به هنگام استحمام با ريختن يک طاس اب بر سر مادر دختر نشان ميداد که خواستار دختر اوست.
هم اکنون اين بنا را تخريب کرده اند و نيمي از ان را به مسجد و نيم ديگر را به اشپز خانه مسجد اختصاص داده اند.
با تشكر ازخانم فرشته سر آباداني
کلاه نمدی
یکی بود یکی نبود. در زمانهای خیلی دور دختر خیلی زیبایی بود که خواستگاران زیادی داشت. اما هیچ کدوم از اونارو قبول نمی کرد.انقدر این خواستگارا اومدنو رفتن که پدرو مادرش خسته شده بودن0
واسه همینم تصمیم گرفتن که لباسی از نمد واسه دخترشون بدوزن تا دختر لباسو بپوشه و زیباییش پنهان بشه. القصه.دختر زیبا لباسو پوشید و خودش رو تو خونه حبس کرد. ازاون به بعد بهش می گفتن کلاه نمدی.
چندوقت که گذشت کلاه نمدی از توی خونه موندن خسته شد. تصمیم گرفت که بیرون بیادو به صحرا بره تا کمی حال و هواش عوض بشه. از خونه بیرون اومد همین طور که میرفت کنار استخر ابی رسید. کمی اونجا نشست نمدشو در اورد و دستو صورتشو شست. یدفه صدای پای یه اسبو شنید. فوری نمدشو پوشید واز درخت کنار استخر بالا رفت. اسب سوار که کسی جز پسر پادشاه نبود اومده بود تا اسبشو اب بده.اسبو کنار استخر اورد تا اب بخوره اما تا اسب اومد لب استخر یهو رم کرد. پسر پادشاه هر کاری می کرد که اسبش اب بخوره نمیشد که نمیشد.. پسر از اسبش پیاده شد و توی اب رو نگاه کرد دید عکس یه موجود عجیب و ترسناک توی اب افتاده. سرش رو بالا کردو کلاه نمدی رو بالای درخت دید. اولش یه کم ترسید ولی بعد داد زد :اهای تو کی هستی اونجا چیکار میکنی؟ کلاه نمدی جوابشو نداد. پسر دوباره صداش کرد و گفت: اگه جواب ندی میام بالا و با شمشیرم می کشمت. کلاه نمدی ترسید و گفت:نه تورو خدا منو نکش. من اسمم کلاه نمدیه. پسر گفت زود بیا پایین اسبم ازت می ترسه نمی تونه اب بخوره.
کلاه نمدی از درخت پایین اومد. پسرپادشاه با دقت نگاش کردو گفت:تو دیگه چه موجودی هستی چرا انقدر زشتی؟ کلاه نمدی سرشو انداخت پایین و هچی نگفت.پسر پادشاه گفت:حالا که منو اسبمو ترسوندی باید به خونه ما بیایی و واسمون کار کنی تا تلافیش در بیاد. بعدشم کلاه نمدی رو سوار اسبش کرد و به قصر برد. توی قصر کلاه نمدی مثل یه کنیز کار می کرد.نون می پخت جارو می کرد بچه داری می کرد.......
یه روز بچه دختر پادشاه رو گذاشتن پیشش تا ازش نگهداری کنه اما کلاه نمدی هر کاری می کرد نمی تونست ساکتش کنه اخه بچه از کلاه نمدی ترسیده بود.واسه همینم کلاه نمدی مجبور شد کلاهشو از سرش برداره. وقتی کلاهشو برداشت بچه ساکت شد وبه صورت زیبای دختر خندید.همون موقع هم پسر پادشاه داشت یواشکی کلاهنمدی رو نگاه می کرد. وقتی کلاه نمدی کلاهشو برداشت چشم پسر پادشاه به دخترزیبا افتاد و خیلی ازش خوشش اومد واسه همینم تصمیم گرفت که نمد اونو واسه همیشه از تنش در بیاره. پسر پادشاه ترتیب یه گردش دسته جمعی رو داد.روز گردش همه وسایلاشونو حاضر کردن وقتی که می خواستن به گردش برن کلاه نمدی هم می خواست بره اما پسر پادشاه با یه کوزه از اون طرف اومد و مخصوصا خودشوبه کلاه نمدی زدو کوزه افتاد و شکست.پسر پادشاه داد زد و گفت: کلاه نمدی حق نداره به گردش بره چون کوزه منو اون شکسته. کلاه نمدیه بیچاره هم ناراحت رفت و یه گوشه نشست. وقتی همه به تفریح رفتن پسر پادشاه از وسط راه برگشت.وقتی که اومد تو قصر دید کلاه نمدی داره گریه می کنه. خودشو به عصبانیت زد و گفت:کوزه منو شکستی حالا گریه هم می کنی؟ الان می کشمت.شمشیرشو در اورد و برد بالا. کلاه نمدی گریه و زاری میکرد و میگفت تورو خدا منو نکش.
اما پسر پادشاه گوش نکرد و شمشیرشو به تن کلاه نمدی زذ. اما به جای اینکه کلاه نمدی زخمی بشه نمدش پاره شد و از تنش افتاد و صورت زیبای کلاه نمدی معلوم شد.
پسر به طرف دختر رفت. با مهربونی گفت:چطور دلت اومد صورت به این قشنگی رو قایم کنی. بعدشم از دختر خواستگاری کرد. دختر که تو اون چند وقت عاشق پسر پادشاه شده بود قبول کرد که باهاش ازدواج کنه و اونها هفت شبانه روز جشن عروسی داشتن وسالها با خوبی و خوشی زندگی کردن
باز نويسي : خانم فرشته سرآباداني
ارسالی توسط خانم سیمین سرآبادانی 
ادامه مطلب...
عکسهای زیبای شما از طبیعت سرآبادان
با نام خودتان در این وبلاگ نمایش داده خواهند شد
در صورت تمایل عکس های خود را به این ایمیل بفرستید


